فريد الدين العطار النيسابوري
209
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
ناييى را چون اجل آمد فراز * زو يكى پرسيد ك « اى در عينِ راز حالِ تو چون است وقتِ پيچ پيچ ؟ » * گفت « حالم مىبنتوان گفت هيچ باد پيمودم همه عمرِ تمام * عاقبت با خاك رفتم و السّلام . » نيست درمان مرگ را جز مرگ روى * ريختن دارد به زارى برگ روى ما همه از بهرِ مردن زادهايم * جان نخواهد ماند و دل بنهادهايم آن كه عالم داشت در زيرِ نگين * اين زمان شد توتيا زير زمين و آن كه در چرخ فلك نيزه بسود * گشت در خاكِ لحد ناچيز زود جمله در زير زمين بر خفتهاند * بل نخفته كاين همه آشفتهاند مرگ بنگر تا چه راهى مشكل است * كاندرين ره گورش اوّل منزل است گر بود از تلخىِ مرگت خبر * جانِ شيرينت شود زير و زبر .